<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوی گندم</title>
<link>http://ramin.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 19 Jan 2010 14:13:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اینجا سازمان ملل است</title>
<link>http://ramin.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://asdadras.persiangig.com/image/History/Old%20Picture/Personals/mosadeghvafatemy.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;اینجا سازمان ملل است. پیرمردی خمیده ، به ظاهر خواب !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بر کرسی نما ینده ی بریتانیای کبیر تکیه زده&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و هر چه اطرافیان وی را صدا میزنند که برخیز... او همچنان خواب است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در آخر با عصبانیت مرد انگلیسی ، چشم باز میکند و می گوید :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چقدر خشمگین میشوی وقتی یک بیگانه 5 دقیقه صندلی تو را بگیرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در حالی که نفت کشور من را ، کشور تو 200 سال است که گرفته !!!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او محمد مصدق است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Jan 2010 14:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramin&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>ramin</dc:creator>
<guid>http://ramin.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعری از برلوت پرشت</title>
<link>http://ramin.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 279px; HEIGHT: 382px&quot; height=686 src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/f/f8/Bundesarchiv_Bild_183-W0409-300,_Bertolt_Brecht.jpg&quot; width=391&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;زمانیکه نازیها کمونیستها را بردند سکوت کردم، آخر من که کمونیست نبودم.&lt;BR&gt;هنگامیکه آنها اعضاء اتحادیه های کارگری را بردند، سکوت کردم، آخر من که عضو اتحادیه نبودم.&lt;BR&gt;وقتی سوسیالیستها را به زندان افکندند، سکوت کردم، آخر من که سوسیالیست نبودم.&lt;BR&gt;لحظه ایکه یهودیها را به حبس افکندند، سکوت کردم، آخر من که یهودی نبودم.&lt;BR&gt;و آنگاه که برای بردن من آمدند دیگر کسی باقی نمانده بود که اعتراض کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 08:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramin&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>ramin</dc:creator>
<guid>http://ramin.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منشور کوروش کبیر</title>
<link>http://ramin.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;IMG src=&quot;http://www.aftab.ir/lifestyle/images/1e398da40957f46f585bb905d020493b.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.&lt;BR&gt;پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان ، نوه کوروش، شاه بزرگ ... نبیره چیش پیش، شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودمانی که همیشه شاه بوده اند و فراماروایی اش را « ِ‌بل » و « نبو » گرامی می دارند و [ از طیب خاطر] با دل خوش پادشاهی او را خواهانند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم . مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را به سوی من گردانید... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم . او بر من ، کوروش که ستایشگر او هستم و بر کمبوجیه پسرم  و همچنین بر کَس و کار [ ایل و تبار] و همه سپاهیان من ، برکت و مهربانی ارزانی داشت . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم . به فرمان « مردوک » ، همه شاهان بر اورنگ پادشاهی نشسته اند. همه پادشاهان از دریای بالا تا دریای پایین [مدیترانه تا خلیج فارس ؟] همه مردم سرزمین های دوردست ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان « آموری » و همه چادرنشینان مرا خراج گذاردند و در بابل روی پاهایم افتادند [ پاهایم را بوسیدند] . از ...  تا آشور و شوش . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من شهرهای « آگاده » ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دیر ، سرزمین گوتیان و همچنین شهرهای آنسوی دجله که ویران شده بود از نو ساختم . فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که « نبونید » بدون هراس از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک «خدای بزرگ» و به شادی و خرمی به نیایشگاه های خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد ...&lt;BR&gt;بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای نخستین شان بازگرداندم ... [ قبل از « بل » و « نبو »] هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگی بلند باشند ، چه بسا سخنان پُر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند و به خدای من « مردوک » بگویند: کوروش شاه ، پادشاهی است که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه [ نیز] ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اینک که به یاری «مزدا» تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای چهارگوشه جهان را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آیین و رسوم ملت هایی را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آیین و رسوم ملت هایی که من پادشاه آنها هستم یا ملت های دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به طریق دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغلی را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند. هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده است مجازات کرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پایان بخشیدم. من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهّداتی که نسبت به ملت های ایران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 415px; HEIGHT: 351px&quot; height=420 src=&quot;http://sangesaboor.blogfars.com/fotofiles/43426.jpg&quot; width=540&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 04:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramin&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>ramin</dc:creator>
<guid>http://ramin.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر کودک آفریگایی</title>
<link>http://ramin.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 268px; HEIGHT: 211px&quot; height=250 src=&quot;http://www.unitedwaysatx.org/Graphics/Photo%20Library%20Full%20Size/CLOSEUP%20Black%20child.jpg&quot; width=294&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هموطنان عزیز این شعر که توسط یک کودک آفریگایی است و استدلال های عجیب یک کودک آفریگایی را نشان می دهد بعنوان شعر منتخب سال ۲۰۰۵ انتخواب شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتي به دنيا ميام،سياهم، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتی بزرگ می شم سیاهم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتي مي ترسم، سياهم،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتي مريض ميشم، سياهم،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتي سردت ميشه، آبي اي،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتي مي ترسي، زردي،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وقتي مريض ميشي، سبزي،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;و وقتي مي ميري، خاکستري اي...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;و بعد تو دوست من ، به من مي گي  رنگين پوست؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 11:21:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramin&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>ramin</dc:creator>
<guid>http://ramin.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سحاب چشم گربه (Cat’s Eye Nebula)</title>
<link>http://ramin.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;A&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#0000cc size=2&gt;سحاب چشم گربه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;A&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#0000cc size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://0rap.net/&quot;&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#0000cc size=2&gt;(Cat’s Eye Nebula)&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;A&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#0000cc size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000000 size=2&gt;موقع انفجار و فرو پاشی ستارگان ، گازها و موجهای حاصله&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000000 size=2&gt; ترکیبی بسیار زیبا بمانند گل رز ایجاد می کنند.  &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 342px; HEIGHT: 451px&quot; height=686 alt=wp_hub_17_NGC6543a_L.jpg src=&quot;http://members.cox.net/wmckinney1/wallpapr/wp_hub_17_NGC6543a_L.jpg&quot; width=768&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این پدیده در قرآن مجید در سوره الرحمن آیه 37 بیان گردیده&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; است:&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000000 size=2&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;فَإِذَا انشَقَّتِ السَّمَاء فَكَانَتْ وَرْدَةً كَالدِّهَانِ &lt;NOBR&gt;&lt;FONT color=#176200&gt;﴿۳۷﴾&lt;/FONT&gt;&lt;/NOBR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000000 size=2&gt;هنگامی كه آسمان از هم پاشیده شود و مانند رنگ سرخی رز(گلگون) درآید &lt;NOBR&gt;&lt;FONT color=#176200&gt;(۳۷)&lt;/FONT&gt;&lt;/NOBR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2&gt;چگونه 1400 سال پیش که هیچ تلسکوپی وجود نداشته&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اینچنین قرآن این صحنه را توصیف میکند !؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 12:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramin&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>ramin</dc:creator>
<guid>http://ramin.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه آزاد و بی باکانه در امواج ارس پر کشیدی</title>
<link>http://ramin.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG height=569 src=&quot;http://kazemzadeh.persiangig.com/other/behrangi.jpg&quot; width=365&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صمد بهرنگی در تیرماه 1318 در محله چرنداب تبریز چشم به جهان گشود. با نخستین پدیده ای که آشنا شد: فقر بود و تهیدستی پدر. پدرش کارگری فصلی بود و خرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت. ولی صدایش همیشه در گوش فرزندانش طنین انداز بود: « درس بخوانید تا مثل من کارگر آواره نشوید. سعی کنید حقوق بگیرید. هر چقدر کم باشد. باز بهتر است چون خاطرتان جمع است که آخر ماه پولی می گیرید.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در چنین خانواده ای بود که صمد جان گرفت و در کنار فقر بزرگ شد. از دوران کودکی کار همدمش بود و بچه های پاپتی همیارش. با آنها در میان خاک و خل «چرنداب» تبریز رشد کرد. بعدها نیز برای آنان و هموندانشان زیست و تادم مرگ برایشان سرود زندگی و مبارزه نوشت. خود درباره زندگیش نوشته است: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم... مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود...» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیجده ساله بود که پس از اتمام دانشسرای مقدماتی به عنوان معلم راهی روستاهای آذربایجان شد. از همان ابتدا تنها یک هدف داشت؛ آگاهی بخشیدن به مردم زحمتکش و آشنا ساختن آنان با اوضاع و احوال جامعه خویش، همزمان با آن، قلمش نیز چون سلاح برایی در جهت تحقق بخشیدن به خواسته های توده مردم و نیازهایشان به کار افتاد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نخستین نوشته اش « تلخون» بود که برداشتی است از افسانه های محلی آذربایجان. این نوشته، ابتدا با امضای «ص. قارانقوش» در « کتاب هفته» به چاپ رسید. بعد از تعطیل این نشریه، مقالاتی از صمد بهرنگی در روزنامه « مهد آزادی» تبریز و چندین نشریه دیگر به چاپ رسید. امضاهای صمد در این مقالات، گوناگون است. ولی محتوا دریافت کلی نشان دهنده راهی است که او در پیش گرفته بود . در عین حال در یک فصل مشترک نیز به هم پیوند می خورند: یعنی غلیان و خروش محتوای آنها از زندگی مردم ساده و عامی که در پائین ترین طبقه جامعه جای می گیرند. صمد بعدها نیز در تمامی نوشته هایش ( چه در قصه، چه در تحلیل و بررسی و چه در ترجمه) همین محتوا را دنبال کرد و با الهام از توده، برای توده نوشت. بیشتر قصه ها و ترانه ها را از روستائیان می شنید و پادداشت می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناهمگن بودن نحوه آموزش نظام پیشین با شرایط زندگی روستائیان به طور اعم و روستائیان آذربایجان به طور اخص صمد بهرنگی را وادار به نوشتن سلسه مقالاتی ساخت که بعدها با عنوان « کندو کاو در مسائل تربیتی ایران» به چاپ رسید. در این زمینه از زبان صمد می خوانیم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این کتاب نیز سرنوشتی مشابه با سرنوشت دیگر کتاب ها ارزشمند آن زمان داشت. معیارهای حاکم امپریالیستی مانع از آن بود که میدانی برای عرصه این قبیل اندیشه ها و پیشنهاد های سازنده بوجود آورد. به همین دلیل مسئله شد و به بایگانی رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صمد ضمن تدریس در روستا، کلاس ششم متوسطه را به پایان رسانید و وارد دانشکده ادبیات در رشته زبان انگلیسی تبریز شد. همچنین ترکی استانبولی آموخت، ولی هیچوقت حاضر نشد برای همیشه در شهر بماند. مجددا به روستا بازگشت و کار تدریس روستائیان محروم، را از سر گرفت. هم زمان با آن، نقد و مقاله نوشت. برای کودکان قصه نوشت. کتاب ترجمه کرد. فولکلورهای آذربایجان را جمع آوری کرد و زبان آذری را به ردیف کشید و برایش دستور نوشت. کتاب الفبایی هم آماده ساخت که روش تازه ای بود در جهت آموزش زبان فارسی به کودکان روستائی آذربایجان. قصه هایش را فقط برای کودکان می نوشت آن هم نه کودکان «اطو کشیده» و « عزیزدردانه»، بلکه مخاطب او همواره کودکانی بودند که محرومیت و فقر با گوشت و استخوانشان عجین شده است. قصه های صمد در محتوا ضمن بهره گیری از تمثیل و استعاره از زبانی ساده و روان برخوردار است. شخصیت های اصلی، همه در طبقه محروم جامعه ریشه دارند و تنفر صمد بهرنگی به نظام طبقاتی رژیم وابسته در لابلای جملات آثارش به وضوح محسوس است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قصد نویسنده اندرزگوئی به کودکان نیست و سعی ندارد از آنان موجودی مطیع و توسری خور بار آورد، بلکه او یاد می دهد که علیه زورگو و ستمگر باید شورید و از اطاعتش شانه خالی کرد. در عین حال آموزش از خود گذشتگی، فداکاری، نادیده گرفتن منافع شخصی را فراموش نمی کند. بهرنگی هدفش این بود که کودکانی اندیشمند بار آورد تا جامعه ای اندیشمند بسازند. با شاگردانش رابطه ای دوستانه داشت و به راستی به آنها عشق می ورزید. به هر روستائی که می رفت کتابخانه ای درست می کرد و شاگردانش را به مطالعه عادت می داد. با پای پیاده در روستاها می گشت و برای روستائیان کتاب می برد. توصیه می کرد حتما کتاب های خوب را بخوانند. بعد درباره کتاب ها با آنها به بحث می نشست و حتی اگر این فرصت را به دست نمی آورد برایشان نامه می نوشت و طی آن با زبانی بسیار ساده، کتابها را بررسی می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همین روشنگری ها خود کافی بود تا خشم و وحشت رژیم فاسد برانگیخته شود. ابتدا صمد بهرنگی را در تنگناهای بوروکراسی اداره فرهنگ قرار دادند: جریمه اش کردند. تبعیدش کردند. توبیخ اش نمودند و... ولی هیچکدام در روحیه استوار این شیقته واقعی مردم تزلزلی به وجود نیاورد. نگاه کنیم به نامه ای که برای برادرش اسد نوشته و در آن با بی اعتنایی به روش بوروکراتهای فرهنگی پوزخند زده است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم. به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده، باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم ... سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است. به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک!» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و به راستی که صمد هیچگاه نایستاد. وحشت نکرد از اینکه به آنچه می خواست ، نرسد. چراکه زندگی را «بی اهمیت» و « کلاف سردرگمی» می دانست. رفت، رفت و رفت تا ماهی سیاه کوچولوی خود را دنبال کند . و جلادان رژیم شاه با گستردن دام در بستر راهش، او را به «ارسی» فرستادند که ماهی سیاه کوچولو و دیگر «ماهیان» رفته بودند. غافل از اینکه صمد و صمدها با پیوستن به ارس، به هدفشان رسیده بودند. چه او و امثالش در موج های ارس پیچیدند، خروشیدند. به طغیان بدل گشتند. همچون سیل خروشانی در سراسر ایران جاری شدند و ستون امپریالیزم حتی برای یک مقطع بسیار کوتاه هم که شده به لرزه در آورند، در هم شکستند و خرد کردند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دانلود کتابهای صمد بهرنگی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://persiandrive.net/275290&quot; target=_blank&gt;۱- دانلود كتاب &quot;ماهی سیاه کوچولو&quot; با حجم ۱۴ كيلو بايت&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://persiandrive.net/947540&quot; target=_blank&gt;۲- دانلود كتاب &quot;اولدوز و کلاغ ها&quot; با حجم ۳۳ كيلو بايت&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://persiandrive.net/933401&quot; target=_blank&gt;۳- دانلود كتاب &quot;تلخون&quot; با حجم ۴۶ كيلو بايت&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/29360302/63db98a0/199-Samad_Behrangie-Domrol.html&quot;&gt;4-دمرل&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/26462697/85fc9d57/201-Samad_Behrangie-Koraghlo_Va_Kachal_Hamzeh.html&quot;&gt;5-کور اوغلو و کچل همزه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/56370264/1ccda064/890-Samad_Behrangie-Yek_Holoo_Hezar_Holoo.html&quot;&gt;6-یک هلو هزار هلو&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/49702289/45a5d7ad/640-Samad_Behrangie-Afsaneh_Mohebat.html&quot;&gt;7-افسانه ی محبت&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/49702288/32a2e73b/641-Samad_Behrangie-Majmoeh_Dastan.html&quot;&gt;8-مجموعه داستان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/56506321/481b9b09/892-Samad_Behrangie-Kandokav_dar_Masael_Tarbyati_IRAN.html&quot;&gt;9- کند و کاو در مسائل تربیتی ایران&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/56506357/ee39a8fb/894-Samad_Behrangie-Sokhani_darbareh_Dars_Tarikh.html&quot;&gt;10-سخنی درباره ی درس تاریخ&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/56506362/b57e0fb7/895-Samad_Behrangie-Poost_Narenj.html&quot;&gt;11-پوست نارنجی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/56506372/ac653ef6/896-Samad_Behrangie-Kachal_KaftarBaz.html&quot;&gt;12-کچل کفتر باز&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/56506383/5cfa12af/897-Samad_Behrangie-24_Saat_dar__Khab_o_Bidari.html&quot;&gt;13-24 ساعت در خواب و بیداری&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/56606433/3cd5af4f/911-Samad_Behrangie-Didari_az_Rosta.html&quot;&gt;14-دیداری از روستا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/56606437/3bb86b56/912-Samad_Behrangie-Azarbayjan_dar_Jonbesh_Mashrooteh.html&quot;&gt;15-آذربایجان در جنبش مشروطه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/58149261/4bf8bbe7/952-Samad_Behrangie-Chand_Harf_darbare_Shenakht.html&quot;&gt;16-چند حرف در باره ی شناخت&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/58149367/a35974e5/953-Samad_Behrangie-Honar_va_Aadabiyat.html&quot;&gt;17-هنر و ادبیات&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/58149429/25c28a63/954-Samad_Behrangie-Nishkhandha_va_Rishkhandha.html&quot;&gt;18-نیشخند و ریشخندها&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/58149510/76f10b33/955-Samad_Behrangie-Oldoz_va_Aroosak_Sokhangoo.html&quot;&gt;19-الدوز(ستاره) و عروسک سخنگو&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/58149544/ceb3b6f/956-Samad_Behrangie-Seh_Maghale_dar_bareh_Dastoor_Zaban.html&quot;&gt;20-سه مقاله در باره ی دستور زبان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منابع:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bagheayeneh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;وبلاگ باغ آینه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://pdf-station.blogspot.com/&quot;&gt;وبلاگ قفسه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 15:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramin&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>ramin</dc:creator>
<guid>http://ramin.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزرگ علوی</title>
<link>http://ramin.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;مجتبی بزرگ علوی&lt;/STRONG&gt; از نثرنویسان برجسته &lt;A title=&quot;تاریخ ادبیات فارسی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C&quot;&gt;ادبیات فارسی&lt;/A&gt; سده بیستم میلادی و مشهورترین نویسنده چپ‌گرای ایران است. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.iranclubs.org/forums/attachment.php?attachmentid=10789&amp;stc=1&amp;d=1222949011&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزرگ علوی در بهمن ماه &lt;A title=۱۲۸۲ href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B2%DB%B8%DB%B2&quot;&gt;۱۲۸۲&lt;/A&gt; (دوم فوریه ۱۹۰۴) در &lt;A title=تهران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;تهران&lt;/A&gt; متولد شد. پدر او حاج سید ابوالحسن و پدر بزرگش حاج سید محمد صراف نمایندهٔ نخستین دوره &lt;A title=&quot;مجلس شورای ملی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3_%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D9%84%DB%8C&quot;&gt;مجلس شورای ملی&lt;/A&gt; بود. مادر وی نوهٔ آیت‌الله طباطبایی بود. سید ابوالحسن علوی و همسرش خدیجه قمر السادات که از طرفداران &lt;A class=mw-redirect title=مشروطیت href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%DB%8C%D8%AA&quot;&gt;مشروطیت&lt;/A&gt; بودند دارای شش فرزند، سه دختر و سه پسر بودند که مجتبی بزرگ فرزند سوم آنان بود. ابوالحسن علوی از اعضای &lt;A title=&quot;حزب دموکرات&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA&quot;&gt;حزب دموکرات&lt;/A&gt; ایران بود که این حزب به گواه تاریخ از بدو تشکیل در آغاز &lt;A class=mw-redirect title=مشروطه href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B7%D9%87&quot;&gt;مشروطه&lt;/A&gt; با نفوذ بیگانگان یعنی &lt;A title=انگلیس href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3&quot;&gt;انگلیس&lt;/A&gt; و &lt;A title=روسیه href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87&quot;&gt;روس&lt;/A&gt; که در آن زمان چشم طمع به &lt;A title=ایران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;ایران&lt;/A&gt; دوخته بودند، مقابله می‌کرد. او به عنوان بازرگان با &lt;A title=آلمان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86&quot;&gt;آلمان&lt;/A&gt; معاملات تجاری داشت و در هنگام &lt;A title=&quot;جنگ جهانی اول&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D9%88%D9%84&quot;&gt;جنگ جهانی اول&lt;/A&gt; در این کشور اقامت داشته و پس از اتمام جنگ نیز اینجا ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوران تحصیل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزرگ علوی به همراه برادرش &lt;A title=&quot;مرتضی علوی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C&quot;&gt;مرتضی علوی&lt;/A&gt; در سال ۱۹۲۰ (۱۲۹۰-۱۲۸۹ شمسی) جهت تحصیل روانهٔ &lt;A title=آلمان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86&quot;&gt;آلمان&lt;/A&gt; شد و دوران دبیرستان را در شهرهای مختلف از جمله شهری که امروزه در &lt;A title=لهستان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&quot;&gt;لهستان&lt;/A&gt; قرار گرفته گذراند. او در دوران اقامت در آلمان چند اثر ادبی آلمانی را به فارسی برگرداند .در سال ۱۹۲۷ (۱۳۰۵ و ۱۳۰۶ شمسی) پدر وی با یک شکست بزرگ تجاری تاب نیاورده و خودکشی کرد. یک سال پس از این اتفاق علوی از &lt;A class=new title=&quot;دانشگاه مونیخ (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AE&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;دانشگاه مونیخ&lt;/A&gt; فارغ التحصیل شد و به &lt;A title=ایران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;ایران&lt;/A&gt; بازگشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازگشت به ایران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آن زمان یک بورس تحصیلی برای ادامه تحصیل در &lt;A title=آلمان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86&quot;&gt;آلمان&lt;/A&gt; به وی تعلق می‌گرفت اما با این وجود علاقه‌ای نشان نداد و در &lt;A title=شیراز href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2&quot;&gt;شیراز&lt;/A&gt; به عنوان معلم در خدمت معارف قرار گرفت. در این شهر بود که او نخستین کار ادبی را با ترجمه قطعه‌ای از آثار &lt;A class=mw-redirect title=شیلر href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D9%84%D8%B1&quot;&gt;شیلر&lt;/A&gt; تحت عنوان «دوشیزه اورلئان» آغاز کرد. علوی در آن سالیان قرار ماندن در یک جا نداشت و در شهرهای گوناگونی در شمال در رفت و آمد بود که گاهی هم برای مدتی به &lt;A title=تهران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;تهران&lt;/A&gt; می‌آمد. این سرگردانی‌ها و ناآرامی‌ها با استخدام برای معلمی در &lt;A title=&quot;هنرستان صنعتی تهران&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%86%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA%DB%8C_%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;هنرستان صنعتی تهران&lt;/A&gt; پایان یافت، او در سال ۱۹۳۱ (۱۰-۱۳۰۹) کار در هنرستان را آغاز کرد و در همین دوران به گروهی از روشنفکران &lt;A title=سوسیالیسم href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85&quot;&gt;سوسیالیست&lt;/A&gt; به رهبری &lt;A title=&quot;تقی ارانی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%82%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C&quot;&gt;تقی ارانی&lt;/A&gt; پیوست.&lt;SUP class=reference id=cite_ref-britannica_2-1&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C#cite_note-britannica-2&quot;&gt;[۳]&lt;/A&gt;&lt;/SUP&gt; سرانجام او در سال ۱۹۳۷ (۱۶-۱۳۱۵) به همراه ۵۲ تن دیگر بازداشت شد و به زندان افتاد. هنگام تحمل حبس او کتاب «&lt;A class=mw-redirect title=&quot;پنجاه و سه نفر&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%87_%D9%88_%D8%B3%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%B1&quot;&gt;پنجاه و سه نفر&lt;/A&gt;» را نگاشت که درباره اعضای گروه سوسیالیست و تحمل سختیهای آنان در زندان بود. او همچنین مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه با نام «ورق‌پاره‌های زندان» را در این مدت نوشت.&lt;SUP class=reference id=cite_ref-britannica_2-2&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C#cite_note-britannica-2&quot;&gt;[۳]&lt;/A&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از &lt;A title=&quot;جنگ جهانی دوم&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86%DA%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D9%85&quot;&gt;جنگ جهانی دوم&lt;/A&gt;، علوی به &lt;A title=کمونیسم href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85&quot;&gt;کمونیسم&lt;/A&gt; &lt;A class=mw-redirect title=&quot;اتحاد شوروی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C&quot;&gt;اتحاد شوروی&lt;/A&gt; گرایش پیدا کرد و از یکی از جمهوری‌های این کشور، &lt;A title=ازبکستان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B2%D8%A8%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&quot;&gt;ازبکستان&lt;/A&gt; دیدار نمود و کتابی با عنوان «ازبک‌ها» را به رشته تحریر درآورد. او همچنین یکی از بنیانگذاران &lt;A title=&quot;حزب توده ایران&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B2%D8%A8_%D8%AA%D9%88%D8%AF%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;حزب توده ایران&lt;/A&gt; بود&lt;SUP class=reference id=cite_ref-britannica_2-3&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C#cite_note-britannica-2&quot;&gt;[۳]&lt;/A&gt;&lt;/SUP&gt; و در کنار &lt;A title=&quot;تقی ارانی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%82%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C&quot;&gt;تقی ارانی&lt;/A&gt; و &lt;A title=&quot;ایرج اسکندری&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C&quot;&gt;ایرج اسکندری&lt;/A&gt;، نخستين دوره &lt;A title=&quot;مجله دنیا&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7&quot;&gt;مجله دنیا&lt;/A&gt; را منتشر می‌‌کرد. در تهيه و انتشار مجله دنيا، از همان آغاز، ایرج اسکندری با نام مستعار &quot;جمشيد&quot; و بزرگ علوی با نام مستعار &quot;فريدون ناخدا&quot; شرکت فعال داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستی با صادق هدایت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از ویژگیهای زندگی علوی نزدیکی و محشور بودن او با &lt;A title=&quot;صادق هدایت&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&quot;&gt;صادق هدایت&lt;/A&gt; است. این داستان که از زبان خودش چنین آغاز می‌شود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;«در دوران مدرسهٔ ابتدایی که آقای غلامعلی فریور که یکی از رجال پاک و وارستهٔ دوران ما است همکلاسی بودم. چون هر دوی ما کوتاه قد بودیم روی نیمکت جلوی کلاس پهلوی هم می‌نشستیم. این همکلاس بودن به دوستی انجامید ...»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی علوي در سال ۱۹۲۸ از &lt;A title=آلمان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86&quot;&gt;آلمان&lt;/A&gt; به &lt;A title=تهران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;تهران&lt;/A&gt; می‌آید، به جستجوی دوست قدیمی خود غلامعلی فریور می‌پردازد و به مصداق «عاقبت جوینده یابنده بود» او را می‌یابد روزی در خانهٔ غلامعلی فریور کتاب «پروین دختر ساسان» به دستش می‌افتد آن را می‌خواند و می‌بیند که با کتابهای موجود آن دوران هم سطح نیست و از نظر شکل و محتوا چیز دیگری است از آقای فریور می‌پرسد نویسندهٔ این کتاب کیست؟ آقای فریور در پاسخ می‌گوید جوان خوب و خوشمزه‌ای است باید با او آشنا شوی ... مدتی پس از این گفتگو روزی علوی و فریور در خیابان ناصریه آن زمان و ناصر خسروی بعدی، به کتابخانهٔ معرفت می‌روند تصادفا &lt;A title=&quot;صادق هدایت&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&quot;&gt;صادق هدایت&lt;/A&gt; هم آنجا بوده‌است که فریور می‌گوید: «این همان آقا است». این سرآغاز آشنایی این دو دوست است که بعدها «مسعود فرزاد» و «مجتبی مینوی» نیز به آن‌ها می‌پیوندند و جمعی به وجود می‌آید که بعدها ربعه نامیده شد. نامگذاری «ربعه» را خود آقا بزرگ بدین گونه تعریف کرد او گفت در آن روزها هدایت، مینوی و فرزاد و من (که بعدها دیگران هم به آن پیوستند) دیدارهای مرتبی داشتیم بازار ادب در انحصار هفت هشت شخصیت ممتاز بود مثل حکمت، تقی زاده، اقبال، قزوینی، سعید نفیسی و از این شمار. یک روز همین طور بی مقدمه فرزاد گفت ما خودمان هم گروه «ربعه» هستیم گفتیم بابا ربعه که معنا ندارد، فرزاد در پاسخ گفت: معنا ندارد ولی با سبعه (هفت) قافیه دارد با این ترتیب بود که ربعه در برابر سبعه پیدا شد وگرنه گروهی با نام و برنامه‌ای خاص نبود بلکه تنها زاییدهٔ یک شوخی بود.»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوران پس از کودتای ۲۸ مرداد و تدریس در دانشگاه هومبولت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علوی مدتی پیش از وقوع &lt;A title=&quot;کودتای ۲۸ مرداد&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%DB%B2%DB%B8_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF&quot;&gt;کودتای ۲۸ مرداد&lt;/A&gt; و در نتیجه شکست &lt;A title=&quot;محمد مصدق&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%AF%D9%82&quot;&gt;محمد مصدق&lt;/A&gt;، نخست وزیر ایران، به تاریخ دهم فروردین سال ۱۳۳۲ در سن ۴۹ سالگی از &lt;A title=ایران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;ایران&lt;/A&gt; خارج شده و تا هنگام وقوع &lt;A class=mw-redirect title=&quot;انقلاب ۵۷&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%DB%B5%DB%B7&quot;&gt;انقلاب ۵۷&lt;/A&gt; در &lt;A title=&quot;برلین شرقی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C&quot;&gt;برلین شرقی&lt;/A&gt; سکونت داشت. او در سال ۱۳۳۵ ازدواج نمود. در این زمان در &lt;A class=new title=&quot;دانشگاه هومبولت (صفحه وجود ندارد)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D9%87%D9%88%D9%85%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%AA&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;دانشگاه هومبولت&lt;/A&gt; به عنوان &lt;A title=استادیار href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1&quot;&gt;استادیار&lt;/A&gt; اشتغال یافته و ماموریت یافت در پایه گذاری رشته &lt;A title=ایران‌شناسی href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&quot;&gt;ایران‌شناسی&lt;/A&gt; و &lt;A title=&quot;زبان فارسی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C&quot;&gt;زبان فارسی&lt;/A&gt; شرکت نماید. در سال ۱۹۵۹ کرسی استادی دریافت کرد و تا سن ۶۵ سالگی (۱۹۶۹) در این دانشگاه به تحقیق و تدریس پرداخت. از جمله ثمرات این دوران تدوین لغت نامهٔ فارسی – آلمانی با همکاری پروفسور یونکر است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برخی از شاگردان مجرب او مانند پروفسور زوندومن و پروفسور لورنس در دانشگاه‌های برلین و بعضی دیگر در کتابخانه‌های &lt;A title=آلمان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86&quot;&gt;آلمان&lt;/A&gt; مشغول فعالیت هستند او پس از بازنشستگی از کار دست نکشید و در کنار رسیدگی به رساله‌های دکترا و تحقیقات شاگردانش به پاسخگویی به سئوالات و جوابهای فراوان اهل فرهنگ می‌پرداخت و گاهی ساعت‌ها وقت صرف یافتن منابع و اسناد می‌کرد و دست رد به سینهٔ کسی نمی‌زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بین مجموعه &lt;A title=&quot;داستان کوتاه&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87&quot;&gt;داستان‌های کوتاه&lt;/A&gt; علوی، «چمدان» (نگاشته شده به سال ۱۹۶۴ میلادی) از همه مشهورتر است، که در آن، تاثیر به‌سزای &lt;A class=mw-redirect title=روانشناسی href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&quot;&gt;روانشناسی&lt;/A&gt; &lt;A class=mw-redirect title=فروید href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF&quot;&gt;فروید&lt;/A&gt; به نمایش گذاشته شده‌است.&lt;SUP class=reference id=cite_ref-britannica_2-4&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C#cite_note-britannica-2&quot;&gt;[۳]&lt;/A&gt;&lt;/SUP&gt; همچنین &lt;A title=رمان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86&quot;&gt;رمان&lt;/A&gt; «چشمهایش» (۱۹۵۲) از آثار بسیار معروف اوست، این رمان اثری سخت مجادله‌انگیز و درباره رهبر یک تشکیلات زیرزمینی انقلابی و زنی از طبقه مرفه است که به او عشق میورزد. علوی آثاری نیز به زبان آلمانی نگاشته‌است از آن جمله، «تقلای ایران»&lt;SUP class=reference id=cite_ref-4&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C#cite_note-4&quot;&gt;[۵]&lt;/A&gt;&lt;/SUP&gt; و «تاریخچه و گسترش ادبیات فارسی مدرن»&lt;SUP class=reference id=cite_ref-5&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C#cite_note-5&quot;&gt;[۶]&lt;/A&gt;&lt;/SUP&gt; را می‌توان نام برد.&lt;SUP class=reference id=cite_ref-britannica_2-5&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C#cite_note-britannica-2&quot;&gt;[۳]&lt;/A&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او پس از پیروزی &lt;A class=mw-redirect title=&quot;انقلاب ۵۷&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8_%DB%B5%DB%B7&quot;&gt;انقلاب ۵۷&lt;/A&gt;، برای مدت کوتاهی به ایران بازگشت، لیکن دوباره ایران را به مقصد آلمان شرقی ترک نمود. علوی به علت سکتهٔ قلبی در بیمارستان &lt;I&gt;فریدریش هاین&lt;/I&gt; &lt;A title=برلین href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86&quot;&gt;برلین&lt;/A&gt; بستری شد و سرانجام در روز یکشنبه &lt;A title=&quot;۲۱ بهمن&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B1_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86&quot;&gt;۲۱ بهمن&lt;/A&gt; &lt;A title=۱۳۷۵ href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B5&quot;&gt;۱۳۷۵&lt;/A&gt; برابر با ۱۶ فوریه ۱۹۹۷ درگذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علوی یک فرزند پسر از همسر اول خود فاطمه علوی به نام مانی دارد و شریک زندگی بزرگ علوی، &lt;I&gt;گرترود&lt;/I&gt; است که در برلین زندگی می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگرفته از سایت ویکی پدیا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/account/file/26461521/9f98f01e/116-Bozorg_Alavi-GILEH_MARD.html?sId=Bj3d0ZPDF66EltQJ&quot; target=_blank&gt;لینک دانلود داستان گیله مرد از بزرگ علوی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/account/file/58146884/f0e5f766/947-Bozorg_Alavi-Panjah_o_seh_nafar-1.html?sId=Bj3d0ZPDF66EltQJ&quot; target=_blank&gt;لینک دانلود داستان پنجاه و سه نفر از بزرگ علوی بخش 1&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/account/file/58146883/6e8162c5/947-Bozorg_Alavi-Panjah_o_seh_nafar-2.html?sId=Bj3d0ZPDF66EltQJ&quot; target=_blank&gt;لینک دانلود داستان پنجاه و سه نفر از بزرگ علوی بخش 2&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/account/file/62876774/3671df21/A101-Bozorg_Alavi-Khaen.html?sId=Bj3d0ZPDF66EltQJ&quot; target=_blank&gt;لینک دانلود داستان خائن از بزرگ علوی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/account/file/89773750/d22f7d95/A402-Bozorg_Alavi-Chamedan.html?sId=Bj3d0ZPDF66EltQJ&quot; target=_blank&gt;لینک دانلود داستان چمدان از بزرگ علوی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://sadeghhedayat.persiangig.com/Alavi/BozorgAlavi_Chashmhayash.pdf&quot; target=_blank&gt;لینک دانلود کتاب چشمهایش از بزرگ علوی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://sadeghhedayat.persiangig.com/Alavi/div-div.djvu&quot; target=_blank&gt;لینک دانلود دیو دیو از بزرگ علوی&lt;/A&gt;(&lt;FONT face=Arial&gt;djvu)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://sadeghhedayat.persiangig.com/Alavi/Varagh_Parehhaye_Zendan.pdf&quot; target=_blank&gt;لینک دانلود ورق پاره های زندان از بزرگ علوی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منبع وبلاگ پر محتوی &lt;A href=&quot;http://www.tarikheiran-shahnama.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سیری در تاریخ جهان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 15:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramin&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>ramin</dc:creator>
<guid>http://ramin.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بن بست علی کنکوری جنگل</title>
<link>http://ramin.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://tinypic.info/files/2y9i9ijniu2l6jjnpizg.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;موزیك ویدیو کامل و  جدید و  زیبای داریوش به نام بن بست، علی کنکوری ،جنگل&lt;/FONT&gt; با سه کیفیت متفاوت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;CENTER style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://farskids3.com/index.php?op=ad_click&amp;bid=28&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/CENTER&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;لینک مستقیم (Wmv):&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.dl-musicbaran.com/kourosh/video/1388/Tir/video/Dariush%20-%20Bon%20Bast.Jangal.Ali%20Konkoori.wmv&quot; target=_blank&gt;برای دانلود کردن کلیک کنید&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;لینک غیر مستقیم (RapidShare): &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://rapidshare.com/files/257272517/Dariush_-_Bon_Bast.Jangal.Ali_Konkoori.wmv&quot; target=_blank&gt;برای دانلود کردن کلیک کنید&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;لینک مستقیم(mp3)&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://dl.farskids3.com/FaDubai/88/04/19/Dariush%20-%20Bon%20Bast.Jangal.Ali%20Konkouri.mp3&quot; target=_blank&gt;برای دانلود کردن کلیک کنید&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 09:23:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramin&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>ramin</dc:creator>
<guid>http://ramin.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیایید خدا را شکر کنیم به خاطر نعمت هایی که داریم و از آن بی خبریم </title>
<link>http://ramin.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;/EMBED&gt;&lt;FONT color=#333333&gt; اگر جمعیت زمین صد نفر باشد, با نسبت هایی که امروز وجود دارد خواهیم داشت :&lt;BR&gt;- از هر صد نفر  ۵۷ نفر آسیایی , ۲۱ نفر اروپایی , ۸ نفر افریقایی و ۶ نفر امریکایی (جنوبی و شمالی)&lt;BR&gt;- از هر صد نفر  ۵۲ زن و ۴۸ مرد &lt;BR&gt;- از هر صد نفر ۳۰ نفر سفید پوستند و ۷۰ نفر رنگین پوست&lt;BR&gt;- از هر صد نفر ۳۰ نفر مسیحی و ۷۰ نفر غیرمسیحی&lt;BR&gt;- از هر صد نفر ۶ نفر (و یا ۵۹% ) کل ثروت دنیا را دارند که از امریکای شمالی هستند&lt;BR&gt;- از هر صد نفر ۸۰ نفر در فقر زندگی می کنند&lt;BR&gt;- از هر صد نفر ۵۰ نفر از سوء تغذیه خواهند مرد&lt;BR&gt;- از هر صد نفر ۷۰ نفر می توانند بخوانند&lt;BR&gt;- از هر صد نفر فقط یک نفر تحصیلات عالی دارد&lt;BR&gt;- از هر صد نفرفقط یک نفر کامپیوتر دارد&lt;BR&gt;اگر شما هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید و اگر هرگز برده نبوده اید بدانید که از ۵۰۰ میلیون نفر خوشبخت ترید زیرا آنها دیده اند . &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;اگر خوراکتان را در یخچال نگه میدارید و پوشاکتان را در کمد ,اگر سقفی بالای سر دارید و جایی برای خواب , بدانید  از ۵۷% کل جمعیت دنیا ثروتمندترید زیرا از هر ۱۰۰ نفر ۵۷ نفر این امکانات را ندارند .&lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;Direct link to file&quot; onclick=&quot;return false;&quot; href=&quot;http://www.pezeshk.us/cms/wp-content/uploads/2007/10/1231.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;** پس قدر خود را بدانید . و حداقل کمی شکرگذارخدا  باشیم .&lt;BR&gt;اگر امروز که بيدار شدید  بيشتر احساس سلامت کرديد  تا مريضي ، شما خوشبخت تر از يک ميليون نفري هستيد که تا آخر اين هفته بيشتر زنده نيستند.&lt;BR&gt;اگر هيچ وقت خطر جنگ را تجربه نکرده اي و تنهايي زندان را حس نکرده اي ، در شمار ۵۰۰ ميليون نفر آدم خوشبخت دنيا هستي .&lt;BR&gt;اگر مي تواني در يک جلسه مذهبي شرکت کني بدون اينکه اذيت و آزار، دستگيري ، شکنجه و وحشت از مرگ داشته باشي خوشبخت تر از سه ميليون نفر در جهان هستي.که با ترس و لرز و بیم از مرگ در مراسم مذهبی شرکت می کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A title=&quot;Direct link to file&quot; onclick=&quot;return false;&quot; href=&quot;http://www.pezeshk.us/cms/wp-content/uploads/2007/10/312.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;اگر در جيب يا کيف خود پول داري و مي تواني گاهي کمي پول خرج کني ، جزو ۸ درصد آدمهاي پولدار دنيايي.&lt;BR&gt;اگر پدر و مادرت هنوز زنده اند و هنوز با هم زندگي مي کنند . تو واقعا در نعمت بسر می بری قدر خانواده خود را بدان .&lt;BR&gt;اگر سرت را بالا مي گيري و لبخند مي زني و احساس خوبي داري ، تو خوشبختي ، چون خيلي ها مي توانند اين کار را بکنند ، ولي اکثرا نمي کنند.&lt;BR&gt;اگر امروز و ديروز دعا کردي ، واقعا خوشبختي ، چون اعتقاد داري که خدا صداي ما را مي شنود و به ما جواب مي دهد.&lt;BR&gt;***اگر مي تواني از سایت آشنایی با مسائل جنسی بازدید کنی و اين مطلب را بخواني خوشبخت تر از همه کساني هستي که نمي توانند اين مطلب را بخوانند. فراموش نکن که در این لحظه افراد بسیار زیادی به دلایل مرگ ، بیماری ، بی سوادی ، نابینایی،  نقض عضو ، نداشتن کامپوتر،  نداشتن اینترنت و … نمی توانند به این سایت سر بزنند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 09:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramin&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>ramin</dc:creator>
<guid>http://ramin.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موسی و شبان</title>
<link>http://ramin.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=286 src=&quot;http://www.hollywoodjesus.com/movie/in_the_beginning/photos/moses.jpg&quot; width=319&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دید موسی یک شبانی را به راه کاو همی گفت ای خدا وای اله&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب اید بروبم جایکت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ای فدای تو همه بزهای من ای به یادت هی هی وهی های من&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زین نمط بیهوده میگفت ان شبان گفت موسی با کی استت ای فلان؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت با ان کس که ما را افرید این زمین وچرخ ازو امد پدید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت موسی های خیره سر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این چه ژاژ است وچه کفر است وفشار پنبه ای اندر دهان خود فشار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چارق وپاتابه لایق مر تو راست افتابی را چنین ها کی رواست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گر نبندی زین سخن تو حلق را اتشی اید بسوزد خلق را&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جامه را بدرید واهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابان وبرفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وحی امد سوی موسی از خدا بنده ی ما را زما کردی جدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو برای وصل کردن امدی نی برای فصل کردن امدی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هرکسی را سیرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در حق او مدح ودر حق تو ذم در حق او شهد ودر حق تو سم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما بری از پاک وناپاکی همه از گران جانی وچالاکی همه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تابر بنده گان جودی کنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خون شهیدان را زاب اولی تراست این خطاازصدصواب اولی تراست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت ومذهب خداست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق را دریای غم غمناک نیست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر دل موسی سخن ها ریختند دیدن وگفتن به هم امیختند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عاقبت دریافت او را وبدید گفت مژده ده که دستوری رسید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیچ ادابی وترتیبی مجو هرچه میخواهد دل تنگت بگو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 16:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ramin&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>ramin</dc:creator>
<guid>http://ramin.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
